تبليغاتX
خداوندا برزخم فرداست چرا امروز میسوزم؟
شكسپير : اگر كسي را دوست داري رهايش كن سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده.

معلــــــــــــــــم گفت الف:

گفتم او...

معلــــــــــــــــم گفت ب:

گفتم با او...

معلـــــــــــــــم گفت پ:

گفتم پيش او...

معلـــــــــــــــــــم گفت ج:

خواستم بگويــــــــم جــــــــــــــــــدايی...



گفت:ديــــــــــــــــگر بس است.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 15:11 توسط نفرین شده |


 

تو به من خندیدی

ونمی دانستی به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب الود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی هنوز

سالهاست که در گوش من ارام ارام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد ازارم

ومن اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا

-خانه کوچک ما سیب نداشت-

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 4:11 توسط نفرین شده |


روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
 
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
 
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
 
 " با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت :  ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستی.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ریخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 3:58 توسط نفرین شده |


 

قلب، جاده اي است كه تنها مسافر آن بايد خدا باشد؛ قلبي كه با غير خدا آشناست، كوچه اي بن بست است

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 3:45 توسط نفرین شده |


 
شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور.
اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای
 بچینی.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه اوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ!
هر چه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری می دیدم و به امید پیدا کردن
پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین!
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 3:1 توسط نفرین شده |


 

می‌بینم صورتمو تو آینه،                                         
با لبی خسته می‌پرسم از خودم :
این غریبه کیه ؟ از من چی می‌خواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟

باورم نمیشه هر چی می بینم ،
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم ،
به خودم می‌گم که این صورتکه ،                                               
می‌تونم از صورتم ورش دارم!

می‌کشم دست‌ام‌و روی صورت‌ام،
هر چی باید بدونم دست‌ام می‌گه،
من‌و توی آینه نشون می‌ده،
می‌گه: این تو ای، نه هیچ کس دیگه!

.
.

.

.

.

 


آینه می‌گه: تو همون ای که یه روز
می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری،

ولی امروز شهر شب خونه‌ت شده،
داری بی‌صدا تو قلبت می‌میری!

می‌شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه!
آینه می‌شکنه هزار تيکه می‌شه،
اما باز تو هر تيکه‌ش عکس منه!

عکسا با دهن‌کجی بهم می‌گن:
چشم امید و ببر از آسمون!
روزا با هم دیگه فرقی ندارن،
بوی کهنه‌گی می‌دن تموم‌شون!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 2:43 توسط نفرین شده |


حسِ غريبي است دوست داشتن.وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتي

 مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ... ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و

 جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش مي‌گيريم هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر، هر چه

او دل نازک‌تر ، ما بي رحم ‌تر . تقصير از ما نيست ؛ تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه

 به گوشمان خوانده شده‌اند

 

امشب به ياد تو به ياد اولين سلام آشنا


با آخرين فرياد بي صدا مي گويم با شب شعر تنهاي را

 

تو همانی هستی که من میخواستم...

تو همانی هستی که سالها در انتظارش نشسته بودم...

همانی هستی که آرزویش را داشتم ،همان همسفر یکرنگ و عاشق...

تو همان خونی هستی که در رگهای من جاریست...

تو نباشی خونی دیگر به قلب من نخواهد رسید...

با افتخار دستانت را میگیرم و با دلی پر غرور عاشقت می مانم...

اکنون سکوت میکنم تا صدای مهربان و عاشقانه ات را بشنوم ...

که به من بگویی دوستم داری....

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 2:38 توسط نفرین شده |


 

تکيه بر ديوار کردم خاک بر پشتم نشست.

 دوستي با هر که کردم عاقبت قلبم شکست.

 آن قدر رنجي که دنيا بر دل ما مي کند. بر دل هر کس کند او ترک دنيا مي کند.

 با خودم گفتم:که فردا ترک دنيا مي کنم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 1:44 توسط نفرین شده |


+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 0:20 توسط نفرین شده |


 

یا خدا ...

حرکت کرده ام به مدد شما ..

ادامه میدهم به عنایت شما ...

یقین دارم به آنچه که از آن به  برکتت یاد  می کنی !

آری یقین دارم اما ..

میدانم که دیگر اما ـ  معنائی ندارد !

خود  بر آنچه در دلم میگذرد گواهی ..

 

پس بار دیگر گره ای میزنم  از توسل به ضریح کرَم و عنایتت

و شمعی روشن میکنم  از نیاز به درگاه  پُر از فضلت تا شاید این بار هم مشمول رحمت بی منتهایت قرار گیرم ...

الهى خودت آگاهى كه درياى دلم را جزر و مد است‏يا باسط بسطم ده و يا قابض قبضم كن.

الهى ناتوانم و در راهم و گردنه‏هاى سخت در پيش است و رهزنهاى بسيار در كمين و بار گران بر دوش يا هادى اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضالين

الهى آمدم ردم مكن، آتشينم كرده‏اى سردم مكن.

 

به مانند همیشه دعایتان میکنم

 

دعایم کنید که  ....

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 0:16 توسط نفرین شده |


یکی می آید ...

یکی هم می رود ...!

خدا رحمت کند اورا  و هم مارا به حرمت کلماتش !  

خوشا به حال آنانکه سبک بال اما پربار ! پرمیگشایند به این خانه ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 0:7 توسط نفرین شده |


مقابل دريا كه مي رسم

فقط براي چشمهايت دعا مي كنم

اما تو هرگز مستجاب نمي شوي

ببار

ببار كه باز باورت كنم

اهل همين كوچه پس كوچه هاي باراني

 

راستي قرارمان

همان ساعت نمي دانم

ساعت لجوجي

كه هيچ عقربه اي

روي شانه هايش به خواب نمي رود

 

تو هميشه فرصت كوتاه مني

 براي شعر

تا مي آيم زمزمه ات كنم

زود تمام مي شوي

مي دانم سالهاست

ساعت قرارمان

يك دقيقه به هيچ است

و من هميشه فقط يك دقيقه

دير مي رسم

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23:53 توسط نفرین شده |


هنوز گوشم از گفتگوي بي گريه مان گرم بود!  
از جايم بلند شدم،
پنجره را باز كردم
و ديدم زندگي هم هر از گاهي زيباست!
شنيدم كه كلاغ ديوار نشين حياط
چه صداي قشنگي دارد!
فهميدم كه بيهوده به جنون ِ مجنون مي خنديدم!
فهيدم كه عشق،
آسمان روشني دارد!
رو به روي عكس ِ سياه و سفيد تو ايستادم،
دستهايم را به وسعت ِ « دوستت مي دارم! » باز كردم،
و جهان را در
آغوش گرفتم

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23:34 توسط نفرین شده |