تبليغاتX
خداوندا برزخم فرداست چرا امروز میسوزم؟
 

می‌بینم صورتمو تو آینه،                                         
با لبی خسته می‌پرسم از خودم :
این غریبه کیه ؟ از من چی می‌خواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟

باورم نمیشه هر چی می بینم ،
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم ،
به خودم می‌گم که این صورتکه ،                                               
می‌تونم از صورتم ورش دارم!

می‌کشم دست‌ام‌و روی صورت‌ام،
هر چی باید بدونم دست‌ام می‌گه،
من‌و توی آینه نشون می‌ده،
می‌گه: این تو ای، نه هیچ کس دیگه!

.
.

.

.

.

 


آینه می‌گه: تو همون ای که یه روز
می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری،

ولی امروز شهر شب خونه‌ت شده،
داری بی‌صدا تو قلبت می‌میری!

می‌شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه!
آینه می‌شکنه هزار تيکه می‌شه،
اما باز تو هر تيکه‌ش عکس منه!

عکسا با دهن‌کجی بهم می‌گن:
چشم امید و ببر از آسمون!
روزا با هم دیگه فرقی ندارن،
بوی کهنه‌گی می‌دن تموم‌شون!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 2:43 توسط نفرین شده |


حسِ غريبي است دوست داشتن.وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتي

 مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ... ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و

 جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش مي‌گيريم هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر، هر چه

او دل نازک‌تر ، ما بي رحم ‌تر . تقصير از ما نيست ؛ تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه

 به گوشمان خوانده شده‌اند

 

امشب به ياد تو به ياد اولين سلام آشنا


با آخرين فرياد بي صدا مي گويم با شب شعر تنهاي را

 

تو همانی هستی که من میخواستم...

تو همانی هستی که سالها در انتظارش نشسته بودم...

همانی هستی که آرزویش را داشتم ،همان همسفر یکرنگ و عاشق...

تو همان خونی هستی که در رگهای من جاریست...

تو نباشی خونی دیگر به قلب من نخواهد رسید...

با افتخار دستانت را میگیرم و با دلی پر غرور عاشقت می مانم...

اکنون سکوت میکنم تا صدای مهربان و عاشقانه ات را بشنوم ...

که به من بگویی دوستم داری....

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 2:38 توسط نفرین شده |


 

تکيه بر ديوار کردم خاک بر پشتم نشست.

 دوستي با هر که کردم عاقبت قلبم شکست.

 آن قدر رنجي که دنيا بر دل ما مي کند. بر دل هر کس کند او ترک دنيا مي کند.

 با خودم گفتم:که فردا ترک دنيا مي کنم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 1:44 توسط نفرین شده |


+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 0:20 توسط نفرین شده |


 

یا خدا ...

حرکت کرده ام به مدد شما ..

ادامه میدهم به عنایت شما ...

یقین دارم به آنچه که از آن به  برکتت یاد  می کنی !

آری یقین دارم اما ..

میدانم که دیگر اما ـ  معنائی ندارد !

خود  بر آنچه در دلم میگذرد گواهی ..

 

پس بار دیگر گره ای میزنم  از توسل به ضریح کرَم و عنایتت

و شمعی روشن میکنم  از نیاز به درگاه  پُر از فضلت تا شاید این بار هم مشمول رحمت بی منتهایت قرار گیرم ...

الهى خودت آگاهى كه درياى دلم را جزر و مد است‏يا باسط بسطم ده و يا قابض قبضم كن.

الهى ناتوانم و در راهم و گردنه‏هاى سخت در پيش است و رهزنهاى بسيار در كمين و بار گران بر دوش يا هادى اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضالين

الهى آمدم ردم مكن، آتشينم كرده‏اى سردم مكن.

 

به مانند همیشه دعایتان میکنم

 

دعایم کنید که  ....

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 0:16 توسط نفرین شده |


یکی می آید ...

یکی هم می رود ...!

خدا رحمت کند اورا  و هم مارا به حرمت کلماتش !  

خوشا به حال آنانکه سبک بال اما پربار ! پرمیگشایند به این خانه ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 0:7 توسط نفرین شده |